‹هوالاوّل›

 

چند روز قبل ايملي از طرف دوست عزيزي كه در ترم دوم كتابداري مشغول به تحصيل هستند – گويا در همايش اصفهان نيز شركت داشته اند دريافت كردم.

ايشان ضمن اشاره به بي­علاقگي خود به اين رشته، اساتيدشان كه آنچنان كه بايد نيستند و جو حاكم بر دانشگاهشان، براي گرفتن انگيزه و داشتن تحرك و تبديل شدن به دانش­جويي توانمند و تاثير گذار تقاضاي كمك داشتند.

                            

وقتي نامه­ي او را خواندم انگار سوالي از وجود خودم برخواسته بود و گويي حال، مي بايست به خودِ چهار سال قبلم پاسخ مي دادم....

آنچه در ادامه مطلب مي آيد پاسخ بنده به ايشان است، مي خواهم براي اولين نوشته ام در وبلاگ گروهي كتابداران ايران، آن را مطرح كنم و از نظرات ارزشمند ساير بزرگواران هم براي اين دوست عزيز و ديگر دانشجوياني همچون او كمك بگيرم.

از لطف و توجه شما پيشاپيش سپاسگزارم.


 

دوست  عزيزم

سلام

ممنون که با زبان دل و خیلی ساده از آنچه در درونت بود نوشتی. تا حدودی بهت حق می دهم. اینکه دانشجویان کتابداری و اطلاع رسانی ما در حال حاضر اون دیدگاه و انرژی لازم را باید داشته باشند رو ندارند را می پذیرم؛ اینکه اساتیدمان درست به وظایفشان عمل نمی کنند را کاملا می پذیرم. اساتید ما واقعا هنوز نمی دانند که درس دادن و معلمی کردن واقعی یعنی چه؟. نمی دانند که درس دادن تنها همان پر کردن 17جلسه و جزوه دادن و امتحان گرفتن نیست. مگر نمی گویند که معلمی عشق است؟! آیا کسی که عاشق است نباید مالامال از عشق باشد و این عشق را میان دیگران نیز قسمت کند؟ (البته همین اول حساب یک عده اساتید که استثنا هستند و نه تنها معمولی نیستند بلکه عاشق هم هستند، معجزه هم می کنند و خوب هم کار می کنند و خوب هم می اندیشند را کنار بگذاریم. منظورمان غالب آنچه که می بینیم است.)  اینها را همه قبول دارم در کنار اینکه، حتي برخي از اساتید ما به همان وظیفه ی صوری خود (جزوه و کتاب و امتحان) هم به خوبی عمل نمی کنند. نمی دانم شاید مشغولیات ذهنیشان فرصت اینگونه اندیشیدن ها را از ایشان گرفته. و یا شاید گذر زمان، گرد فراموشی بر خاطراتشان افشانده که خود نیز زمانی همین مشکلات، همین دغدغه ها و همین تردید و دودلی ها را داشته اند اما....؟!

این را هم خوب می دانم که به احتمال قریب به یقین، تو هم مثل خیل عظیمی از دیگر دانشجویان این رشته، آن را با شناخت و علاقه ی قبلی انتخاب نکرده ای و یا حداقل فکر نمی کردی که آنچه انتخاب کرده ای دقیقا همین باشد! شاید همه ما هم همین طور باشیم. اکثریت قریب به اتفاق ما هم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم.

اما دوست خوبم؛ این را هم فراموش نکن: "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش"

عزیزم، ما به دنیا نیامده ایم تا دیگران هرچه می خواهند با ما بکنند، تا هرکس بتواند بر خواسته های ما، آرمانهای ما و انگیزه های ما اثر بگذارد. فراموش نکن که این ما هستیم که در نهایت مسئول آنچیزی هستیم که بر سرمان می آید. در نهایت همه آنچه اتفاق می افتد برای ما و بر سر خود ما خواهد بود. انسان آنقدر بزرگ است که مسائل خیلی بزرگتری از نام رشته و استاد و حرف دیگران هم نمی تواند و نباید کوچکش کند؛ آنقدر توانمند است که به هرچه که بخواهد، هرچه که بخواهد، هرچه که بخواهد می تواند برسد. (حتما دیدی که اون خانم انوشه انصاری از کودکی می خواست که به فضا برود و آخر هم رفت! از این بالاتر؟!) من و توی جوان اگر فقط بخواهیم و ایمان داشته باشیم که می توانیم، همه جهان مسخّر ما خواهند شد. مگر خداوند نگفته که "من سرنوشت قومی را تغییر نمی دهم مگر خودشان بخواهند"؟ این بدین معناست که اگر قومی (یا حتی فردی) بخواهد، سرنوشت خود را هم می تواند تغییر دهد. خدا که دروغ نمی گوید؟ می گوید؟

شاید حتي استاد تو بد اخلاق باشد، سواد لازم را نداشته باشد، اون عشقی که گفتیم را نداشته باشد اما او هم یک انسان است با همه­ی توانمندی ها، دانسته ها و تجربیات و حتی کاستی­هایش. از او به عنوان پلی برای رسیدن به آرمانهايت استفاده کن. اين را هم البته بدان دانشجو هم باید بر استاد تاثیر بگذارد و او را به سمت کمال ببرد. یک سئوال خوب یا نکته اي ظريف از طرف یک دانشجوی کوشا، تلنگری به استاد است که تکان بخورد و کاری انجام دهد. بنابراین، باید به روشی خوب و مناسب (البته نه به هر قیمتی) با استاد ارتباط برقرار کرد. بهترین راه برقراری ارتباط هم، خوب و قوی کار کردن است. اگر تمام تلاشت را بکنی مطمئنا می توانی ارتباط خوبی برقرار کنی. آنگاه تلاش کن که استاد را تغییر دهی. این وظیفه­ي دانشجو است که تاثیرگذار باشد. به هر حال بهتر است با عمل حرف بزنی

یک نکته دیگر: دقت کردی که وقتی کنکور قبول شدیم می شیم دانشجو؟ دیگه دانش­آموز نیستیم.

دانشجو بودن هم دو معنی دارد. تو می توانی دانشجویی باشی مثل همه، جزوه بنویسی، امتحان بدهی لیسانسه بشی و شاید بعدا بری سر کار و بشی یه کارمند مثل بقیه. یا اینکه می تونی "دانش­جو" باشی. یعنی بشی اونی که باید. یعنی مدام در حال رشد، یعنی در مسیر کمال، یعنی مدام در دانستن. فرقی نمی کند از که و از چه. باید آموخت و تجربه کرد. این راه دوم ممکن است سخت تر باشد اما شیرین تر است. با روح بلند و کمال جوی انسان بیشتر جور در می­آید. احساس مفید بودن و اعتماد به نفس دانستن رو که تجربه کنی دیگه اون رو با هیچ مقام و منصب و حرف و مسئله­ی پیش پا افتاده ای عوض نخواهی کرد.

پیش از همه هم تکلیفت را با خودت روشن کن. می خواهی در این رشته بمانی یا نه؟ اگر نمی خواهی، مرد باش و تصمیمی جدی بگیر و برو دنبال علاقه ات. مگه انسان چقدر عمر میکند؟ واقعا ارزش داره که اون رو به پای اون چیزی که دوست نداره هدر بده و زجر بکشه؟ اصلا! بعلاوه که ما درقبال آنچه می خوانیم و می شویم مسئولیم. اگر یک کتابدار شدی، موظفی که کتابدار خوبی باشی. نشوی لنگه همان کسانی که به خاطر کاهلی آنها وضعیت کتاب و کتابخانه و کتابداری ما چنین است. مسئولی برای آن سالهایی که سپری کرده ای، آن زمانهایی از عمرت و وقت و انرژی که در دانشگاه به جای یک دانشجوی دیگر برای تو سرمایه گذاری شده. در قبال خانواده ات، رشته ات و میهنت مسئولی.

نمی خواهم برایت موعظه کنم فقط به عنوان یک دوست، یک خواهر، آنچه در این چند سال برای خودم مهم بود –چه توانستم به آنها برسم و چه نتوانستم- را برایت می نویسم. امیدوارم که تو بتوانی همه آنها رو عملی کنی و در درجه ی اول "خودت از خودت راضی و خرسند باشی". و دعا كن همه ما هم اينگونه شويم. اگر به این احساس برسی اونوقت دیگر خودت نیستی تنها برای خودت نیستی، چشمه می شوی. می جوشی و دیگران را هم سیراب می کنی. (شک ندارم که هدف خداوند از خلقت ما هم رسیدن به همین حالته):  

  1. مطالعه
  2. مطالعه
  3. مطالعه. هم کتابها و مجلات و....ی رشته خودت (فارسی و لاتین) هم کتابهای متفرقه، حتی داستان، رمان. شعر. البته بنا به توصيه­ي بزرگان، با توجه به كمي زمان و انبوه منابع متفرقه، بايستي گزيده و ارزشمند بخواني؛ نگذار مطلب ارزشمندي از دستت برود و تو آن را نخوانده باشی.
  4. حضور در انجمن­های مختلف بصورت فعال. عضو انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران باش.  در جلساتش شرکت کن. خودت را موظف کن که عضو یکی از کمیته های آن بشوی و برای آن گروه فعالانه کار کنی. با خودت عهد کن که حد اقل هر فصل یک مطلب برای خبرنامه بفرستی./ عضو انجمن دانشجویی دانشکده ی خودت شو. آن ها را به تحرک وادار. کمک کن که دوستانت هم در آن فعالیت کنند و رقابت سازنده ای میانتان ایجاد شود.
  5. دیدگاه انتقادی داشته باش. هرچیزی را دربست قبول نکن. این باعث می شه که خلاقیتت رو از دست ندی. اگر هم انتقادی داشتی اون رو بنویس. ویرایشش کن و در جایی منعکس کن. مثلا توی وبلاگها.. راستی همین وبلاگها هم از اون جاهایی اند که علاوه بر اینکه روزآمد نگهت میدارن به حفظ و تقویت روحیه ات هم خیلی خیلی کمک میکنن. (نسخه ی امتحان شده ايست. مطمئن مصرف کن.)
  6. با اساتیدت رابطه ی خوبی برقرار کن. نمی گم به هر قیمتی اما سعی نکن ناراحتی از کسی توی دلت بمونه. سعی کن همه رو ببخشی. این کار اولین لطفیه که به خودت میکنی.
  7. اهداف بلند مدت و کوتاه مدتت رو یاد داشت کن و نگه دار و هراقدامی که خواستی انجام بدی اول با اونها چک کن و ببین آیا در جهت رسیدن به اون هست یا نه؟ این باعث می شه که کارهای پراکنده که خیلی خسته ات می کنن رو انجام ندی و وقت و انرژی بیشتری بر روی اون کارهایی که در راستای اهدافته بذاری و بهتر راحتتر بهشون برسی.
  8. سوال کن. تا می تونی بپرس. اصلا نترس. هر پرسشی که توی ذهنت شکل می گیره تا به جواب نرسیدی دست بر ندار. حتی همیشه این سوال توی ذهنت باشه که من از این موقعیت چه سوالاتی دارم و یا چه کار می تونم بکنم که این شرایط بهتر بشه؟
  9. و ...... بنویس. همیشه دست به قلم باش. گزارش مراسم مختلف، نقد کتاب، نکات ارزشمندی که بهش برمی خوری، حتی ابیات اشعار و یا نکات طنز و حتی نکات مثبت و منفی که از اساتیدتون می بینی همه رو بنويس. (خدا رو چه ديدي شايد ما هم روز استاد شديم! اونوقت ديگه ما، نبايد دانشجویی مون یادمون بره) همه رو بنویس و مکتوب و مدون نگه دار.
  10. و در آخر، این بیت همیشه یادت باشه:

 من نه آنم که  زبونی کشم از چرخ فلک            چرخ بر هم زنم اَر غیر مرادم گردد

 

و مطمئن باش تویی که ازشرایط فعلی ات ناراضی بودي وخواستی كه بهتر باشی بسیار جلوتر از دیگر کسانی هستی که چشم بسته این موقعیت را پذیرفته اند و نمی اندیشند. (خداوند: هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون؟! آیا کسانی که می اندیشند با کسانی که نمی اندیشند برابرند؟)

به عنوان تکمله نوشته ای از استاد بزرگوار جناب آقاي دكتر زین­العابدینی را هم برایت می فرستم. این نوشته ای بود که به دانشجویان جدید الورود خودمان هم دادیم و در خبرنامه­ی انجمن هم چاپ شد. و بازهم نسخه ای امتحان شده و فوق العاده است. نوشته ای از روی دل که لاجرم بر دل می نشیند.

باز هم اگر هر سوال، ابهام یا هر مسئله ی دیگری بود، با تمام وجود آماده ی شنیدن و اگر بتوانم پاسخ دادن هستم.

موفق باشی و سربلند.

خردادماه 1386

تهران


 

باز هم اندر حکایت رشته ما

محسن حاجي زين­العابديني

 

حکایت رشته ما و علم ما حکایتی عجیب و غریب است. این رشته پیوستاری است که یک سر آن را یک عده آدم بی تفاوت ِ باری به هر جهت به دست گرفته اند و یک سر آن را عشاق سینه چاکِ متعصب (به معنای مثبت) گرفته اند. واقعیت این است که مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید. نه عاشقان قادرند که بی تفاوتان را قانع کنند و نه بی تفاوتان توان آن دارند که ذره ای از ثبات قدم عشاق بکاهند. در این وسط هم طیف­های متفاوتی وجود دارند. مثلا برخی برای دسترسی به قوت لایموتی کتابداری و کتابخواری و کتاب همه چیز می کنند الا کاری که باید بکنند. یک دسته ای هم آن را به عنوان یک شغل پذیرفته اند و خود بهتر می دانی مابقی را.

اما بیاییم و یک بار دیگر سئوالی را به جد از خود بپرسیم و سعی کنیم منصفانه و بی باکانه پاسخ بگوئیم.

            چرا اهالی این رشته اصرار دارند که بگویند رشته خوبی است؟

            و واقعا چند درصد از ما عمیقا و قویا، به دور از هر سود و منفعتی قبول داریم که خوب است؟

زمانی که این پاسخ را دادیم، و صادقانه هم پاسخ دادیم و جواب سئوال دوم مثبت بود و واقعا معتقد بودیم و عملا هم نشان دادیم که این رشته می تواند یکی از درمانهای جامعه بشری باشد، آن وقت اجازه داریم بقیه راه را برویم.

جامعه واقعیاتی دارد. این واقعیات از جامعه شروع شده و به درون رشته ما و دانشجویان ما و اساتید ما می آید. جامعه ما واقعیتش این است. می خواهم جسمم را زنده بدارم. گوشت و مرغ و شیر و.... نیاز دارم.

کتاب؟! خواندن؟! اندیشه؟! سیخی چند؟

تا وقتی جامعه ای و دانشجویانی و اساتیدی و مدیرانی و متفکرانی داریم با این نگرش، تلاش ما آب در هاون کوبیدنی بیش نیست. این عامل اصلی.

و اما در درون خود رشته. اولا قرار نیست که همه عاشق و علاقه مند و سینه چاک کتاب و ما فیها باشند. در کتابخانه هم قرار نیست همه کتابها و یکایک مقالات خوانده شوند و مورد استفاده قرار گیرد. در یک کلاس هم قرار نیست که همه 100درصد کلاس توپِ توپ باشند. که اگر چنین بود که دنیا گلستان و ماها هم بیکار بودیم. به قول آماردان­ها یک "درجه آزادی" وجود دارد. اگر همیشه گل باشد که دیگر لطفی ندارد. گل بودنِِ گل به رفتن و آمدنش است و بهار و زمستان و شب و روز و.... پس از اول باید تکلیف خودمان را روشن کنیم که قرار نیست همه آن گونه که رویا و آرمان ما است باشند.

دوم، مسئول تمامی کاستی ها و سوراخ سمبه های علمی و غیر علمی جهان که ما نیستیم. سوم، علم، دانش، توسعه و هر چیزی از این سنخ، به گواه تاریخ علم، ذره ذره و پله پله پیش می رود و تکمیل می شود. یکی اتم را کشف می کند، دیگر می شکافد، دیگری می سازد و الخ. پس تکلیف دیگری هم روشن شد.

اینهایی که گفتم ترمز نیستند. واقعیت هستند. روشن بودن اینها باعث می شود که حرص نخوریم و خدای ناکرده دست به دامن رنگ مو آنهم از نوع تقلبی آن نشویم).

 

و اما بعد.

"مهم نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم مهم این است کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم". در دوره تحصیل کارشناسی دوستی داشتم که مدعی بود از بد حادثه (همان حکایت اشتباه کد 8 و 5) به رشته کتابداری آمده است. و مدعی بود او علاقه مند و اصلا زاده ریاضیات است و می خواسته به رشته ریاضی برود و خلاصه  اگر در رشته ریاضی بود الان فیثاغورس داشت برایش آفتابه پر می کرد. این ماجرا ادامه داشت تا ما در ترمهای سوم یا چهارم به درسی به نام آمار برخوردیم که از قضا گوشه چشمی هم به ریاضیات داشت. این دوست عزیز ما که چنان داد داعیه داری ریاضیات سر می داد به مخمصه ای افتاد که نگو و نپرس. چون جواب 2*2 را 5 می داد (البته آن زمان علم اینقدر پیشرفت نکرده بود که این جواب درست باشد). القصه، همه آنهایی هم که فکر می کنند که اگر آن کار دیگر می کردند و در فلان رشته می نشستند اکنون گلستانی داشتند طعنه­زن به ارم، کمی به سرنوشت عبرت آموز این دوست ما و بسیار بسیار از این نمونه ها توجه داشته باشند. البته استعداد و علاقه را رد نمی کنم. اما بهانه و توجیه بدترین آفتی است که ممکن است یک انسان به آن مبتلا گردد. 

معتقدم که مهم نیست آدم چه رشته ای می خواند و چه کاری انجام می دهد. مهم این است که بخواهد و تلاش کند که آن کار را خوب انجام دهد. و باز معتقدم که یک رفته گر متخصص در کارش از یک عالم بی تفاوت ارزشمندتر است. هر کاری اگر خوب انجام گیرد، نتایج خوبی هم خواهد داشت. و صد البته نیل به پیشرفت را نباید فراموش کرد که آنهم از انجام کار به نحو احسن سرچشمه می گیرد. خودت می توانی در عالم کتابداری ایران این واقعیت را ببینی که آنکه کارش را خوب انجام داده، هم راضی است، هم سربلند و هم مورد احترام و از همه مهمتر آرامشی درونی دارد.

 

و اما در مورد رشته و صحبت با دیگران:

اول باید اعتقادات خودت را برای خودت روشن کنی. این کمک می کند که بتوانی به دیگران هم کمک کنی. در ابتدای راه لازم است به فلسفه کار و رشته فکر کنی. چرا این رشته خوب است و چرا بد است؟ فقط نباید به رشته فکر کرد. شما نهایت دو سال دیگر رشته دارید و بعد از آن حرفه دارید.

البته همان طور که گفتم باید واقع بینانه نگاه کرد و قبول کرد که برخی چیزها در حرفه ما جایگاه مناسب ندارد. از نام رشته گرفته تا میز امانت و قفسه چینی. یک دلیلش این است که کشور ما و فرهنگ ما فرهنگ سرویس (خدمت) دهی نیست. مانند فروشگاههای ما در مقایسه با فروشگاههای خارجی.

یک چیزی هم تازه یاد گرفتم. همیشه فکر می کردم که اسم رشته هیچ دردی را دوا نمی کند و مرد آن است که با همین نام کار کند و کولاک کند. اما شنیدم که این همه کار خوب و  عالی و محتوای خوب و عالی در رشته ما هست. اما جامعه آنها را نمی شناسد. چگونه باید بشناسد؟ از طریق نام و بعد محتوا. اگر برای این همه کار خوب و عالی نامی باشد که جامعه هم بشناسد و به قول معروف کلاس هم داشته باشد چه اشکالی دارد. دیدم راست می گوید. و خودم فکر کردم احساسی که از شنیدن واژه "دلاک" با "ماساژور" یا "قصابی" و "سوپر گوشت" یا "بقالی" و "سوپر مارکت" به انسان منتقل می شود چقدر متفاوت است.

به هر حال اول اعتقاد است که تعیین می کند چقدر حرف شما و گفته شما بر دل بنشیند. حرفی که از زلالیت باور بر می­آید، بی ضرب و زور می تواند دلها را تسخیر کند.

 

این مطلب در اینجا منتشر شده است:

1.       حاجي­زين­العا­بديني، محسن. ((بازهم اندر حکایت رشته ما)). خبرنامه انجمن کتابداری و اطلاع­رسانی ایران. سال پنجم، شماره دوم، فروردین و اردیبهشت 1385، (شماره پیاپی 26). ص. 26

 

---

بخشی از متن نامه ی این دوست تازه وارد به رشته:

......man be in reshte hich alagheie nadaram. az shoma mikhastam age mishe be man komak konid ta be reshtam alaghe mand sham va daneshjuye movafaghi sham va betavanam manand shoma maghale bedam.

omidvaram bishtar ba ham dar tamas bashim...

بخشهای دیگر نامه به علت ذکر نام برخی افراد حذف شده است.