۱- کوچیک که بودم، توی محله خودمون یک کتابخانه فسقلی راه انداختم و به بچه های محل کتاب امانت می دادم. یادم هست یه جعبه میوه برداشته بودم و دوربرش را با کارتن و روزنامه چسب کاری کردم که هم اون کتابخانه کوچولو رنگ و لعابی به خودش بگیره و هم اینکه زمختی چوبهای جعبه، کتابها را اذیت نکنه!، ۱۵ تا کتاب خودم داشتم و مابقی را بچه های محل آورده بودند، فکر کنم ۳۰ تایی شد؛ بعدش شروع کردم به امانت دادنشون!، اولاش همه ولگردهای محل استقبال کردند، اما خب بودند چند نفری که کلی هم مسخرم کردند و حتی یکی دوبار سعی کردند بلایی سر کتابخانه، یعنی همون جعبهه!، و کتابهاش بیارند اما نتونستند. یواش یواش دیدم کتاب نو داره میره و دوسه روز بعد یا پاره پوره و زهوار درفته داره می آد!، یا اصلا نمی آد!، ... اون کتابخانه، سه هفته ای دوام نیاورد و بعدش جمعش کردم!، با ۱۵ تا کتاب که نصفش مال خودم بود و نصفش مال بقیه و مابقیش هم گم و گور شد!

۲- بزرگتر شدم و شدم معتاد روزنامه همشهری!، خب واسه اینکه رنگی بود و یه روزنامه رنگی ۲۵ تومنی را کی بود که نخره و ورقش نزنه!؛ چند مدتی تصمیم گرفتم تیکه های مهمی که اطلاعات بدرد بخوری توشون بود را قیچی کنم و یه بایگانی کوچیک برای خودم درست کنم. یک ماهی ادامه دادم و بعدش دیدم کلی کاغذ قیچی شده رو دستم مونده که توی هر کدوم یا مقاله ای بود، یا نکته ای جالب، یا تعریفی از کلمه ای، یا متنی ادبی و خواندنی. مونده بودم با این همه مطلب چی کار کنم. ریختمشون توی کیسه بزرگی و گذاشتمش کنار و دست از قیچی کردن روزنامه برداشتم!، تجربه جالبی بود اما سرنوشت اون همه اطلاعات گونی بود پر از کاغذ باطله که یه روز نصیب نمکی محل شد!

۳- بزرگتر شدم و شدم کتابدار؛ حالا جایی کار می کنم که پر از کتاب، مجله، روزنامه، انواع و اقسام بانکهای اطلاعاتی، نسخ خطی، آرشیوهای صوتی و تصویری، و یک خط اینترنت پرسرعت هستش!؛ دائیم راست می گفت که این پسره ازبس کتاب می خونه و با کتابها ور میره، آخرش توی کتابخانه ای استخدام میشه! و شدم!

یاد آن کودک در خاطره ها خفته، بخیر!