امروز طی یک اقدام ضربتی از یکی از کتابفروشیهای خیابان وصال، سه کتاب ابتیاع نمودیم تا سبد خانوار از کتاب خالی نماند!  یکی از این کتابها، مجموعه قصه های رسول پرویزی است که بسیار بامزه است و به دل می نشیند. قصه عینکم را در اتوبوس میخواندیم و وقتی به آن قسمت رسید که معلم پیر درس عربی با لهجه شیرازی خطاب به راوی می گوید: ((به به! مثل قوالها صورت زدی؟...)) و از تصور چهره او، بنای قاه قاه خنده را گذاشتیم و فراموش کردیم که الان در یک خودروی جمعی و عمومی هستیم! نگاههای ملامت بار و سنگین اطرافیان حاکی از حرفهای زیادی بود! کتاب دوم که فقط فرصت کردیم دو سه فصل اولش را بخوانیم، کتاب جدیدی است از نویسنده کتاب پرفروش و محبوب عطرسنبل، عطر کاج. این بار خانم فیروزه جزایردوما، کتاب بدون لهجه خندیدن، یعنی ماجراهای یک ایرانی آمریکایی در میهن و خارج. این کتاب نیز دست نوشته های خانم فیروزه است. بسیار جذاب است و دلنشین. البته به نظر می رسد که ترجمه کتاب عطر سنبل، عطر کاج روان تر و فصیح تر بوده است. در هر صورت، اگر این دو کتاب را نخوانده اید حتماً ورقی بزنید. کتاب سوم؟! آن را در یک فرصت دیگر معرفی میکنیم! به قول معروف، در این مقال نمی گنجد!