چهاردهم فروردین سال 1384 بود که به دانشگاه شیراز به یاد روزهای دوران کارشناسی و به قصد دیدار استاد فرزانه فرزین رفته بودم. با کمال تعجب دیدم در اتاق خود نیستند. سراغ دوست عزیزم آقای (دکتر) علی حمیدی که در آن زمان در گروه دانشگاه شیراز بودند، رفتم و درباره خانم فرزین از ایشان پرس و جو کردم. اطلاعی نداشتند. تصمیم گرفتیم به ایشان تلفن بزنیم. بعد از گفتگوهای معمول، دریافتیم که سرما خورده اند. برایشان آرزوی بهبود کردیم. شب به اهواز برگشتم. عصر روز شانزدهم بود که در میان ایمیلهای رسیده، دیدم که از طرف آقای (دکتر) علی منصوری و دکتر فتاحی پیامهای تسلیت به مناسبت درگذشت خانم فرزانه فرزین آمده است. باور نکردم و گفتم شاید جدی نیست و احتمالاً چیزی مثل دروغ سیزده است. ولی دلم شور میزد. به آقای دکتر حمیدی زنگ زدم و دیدم صدایش گریان است. فهمیدم قضیه جدی بوده. حیران و گریان و گیج به خوابگاه برگشتم. رمقی برایم نمانده بود. استاد مهر، استاد نیک منش دیگر در میان ما نبود.

یاد روزهایی افتادم که به رسم عید دیدنی به منزل ایشان می رفتیم. یا روزی که به مناسبت دانش آموختگی مان همه را مهمان خود کرد. یاد کلاسهایی که با ایشان داشتیم و هیچوقت خسته نمی شدیم. یاد لبخند پر مهر و همیشگی اش. یاد روزی که وقتی خبر قبولی ام در دانشگاه اهواز را شنید بسیار خوشحال شد و تشویقم کرد که حتماً به آنجا بروم که موفقیت در انتظارم هست. هر چه در ذهنم از اوست همه نیکی و مهر است. به او خیلی بدهکاریم. به یادش هستیم و سالروز رفتنش را گرامی میداریم. روحش شاد و یادش گرامی.