"هو"
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی
آی ای دريغ و حسرت هميشگی...
ناگهان چقدر زود دير می شود...
به قول شاملوی بزرگ، "فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه..." و خبری بسيار تکان دهنده، قيصر امين پور هم رفت. هنوز "خدايش بيامرزد" برايم غريب و ناباور است. چهره تکيده اش در آخرين ديدارمان به يادم می آيد، که انگار درد جزئی از آن شده بود. دعوتش کردم به همشهری هايش در دانشگاه چمران سری بزند، گفت که به خاطر کليه هايم نمی توانم سفر کنم. اما هنوز باورم نمی شود که بزرگمرد عرصه ادبيات، که به جرأت می توانم او را گوهر يکدانه ادبيات معاصر بنامم، از دنيای ما رفته باشد.
امين پور را از سال های نوجوانی می شناسم، از سال هايی که غزل ها و رباعی هايش رنگ ديگری به ادبيات رنگ باخته دهه شصت داده بود. او یکی از اولین کسانی بود که همزمان با مرحوم سلمان هراتی، به ادبیات نوجوان توجه ویژه ای کرد و برای آنها شعر گفت.
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد/ بی تو حتی مهربانی حالتی از کينه دارد...
چهارده سالم بود و مجله سروش نوجوان را مشترک بودم، يک روز نامه ای برايش نوشتم و پست کردم، در نهايـت ناباوری حدود دو هفته بعد، جواب نامه ام را به همراه يک نسخه از جديدترين کتاب شعرش - مثل چشمه مثل رود- که برای نوجوانان سروده بود، برايم پست کرده بود. حرف هايی که در آن نامه برايم نوشته بود، هنوز تا هنوز است در عالم شعر و ادبيات به کارم می آيد.
نمی دانم چطور می شود تاب آورد از دست دادن چنين کسانی را... هر بار که تکرار می شود، به سختی اولين تجربه از دست دادن يک دوست خوب است....
چشمان تو را غباری از خواب گرفت/ درد آمد و از دست دلم تاب گرفت
اين بود پس از تو کار چشمم ای دوست/ يک عمر نشست و آب را قاب گرفت.
روحش شاد
8/8/86
رويا مکتبی